طاهای باباطاهای بابا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

ورووجک مامانی

40 روز گذشت

    شما دیگه زیادی مهربونی بابا عاشقته اما دیگه شیر مامیرو نمیخوری نمیدونم چرا کلا شبیه بابا جونت هستی دیگه بگم که منم حالم خوبه وزنم الان 63 کیلو قبل بارداری 51 بودم بارداری 74 شدم و الان 63 کیلو هستم  خدارو شکر دردا تموم شد یه خبر دیگه داریم میریم مشهد پا بوس امام رضا میدونم که امام رضا تورو طلبیده گلم یه کم دل نگرونم ایشالله چیزی نمیشه ...
14 مهر 1391

زیارت امام رضا

 سلام به همه خاله های مهربون ما رفتیم امام رضا و برگشتیم همتونم دعا کردیم از احوالات گل پسرم باید بگم آقا بود اصلا مامانو باباشو اذیت نکرد پسرم تو 50 روزگیش مجرای اشکش کامل شد مامان قربون اون تیله های اشکت بشه  پسرم به کل دیگه شیر مامانی رو نمیخوره خیلی ناراحتم از احوالات خودم اینکه وزنم پایین نمیاد رو 63 مونده اعصاب برام نذاشته از احوالات پدرش اینکه عاشق پسرشه پسرم فتوکپی برابر اصل باباشه دست مامانش درد نکنه اینم از عکسای مشهد ...
14 مهر 1391

روزای آخر

سلام گل پسر دیگه چیزی نمونده تحمل کن پسرم آفرین به تو عشق مامان که تا روزای آخر با مامی بودی خدایا شکرت خوب طبق معمول از احوالت بگم ١ .مامان  من تقریبا یه کم استرس دارم اما به روم نمیارم هنوزم شبا تا ٥ بیدارمو خودمو میخارونم   همه ی کارایی که باید میکردمو کردم فقط مونده  رنگ مو که اونم شنبه وقت گرفتم نمیدونم از کمر بیهوش شم یا کامل ٢.بابا یه تخت برام ساخته گذاشته خونه مامانی تا من راحت باشم برام کادو خریده یه سرویس خوجل   یه کم استرس داره اما نمیگه دوست داره من از کمر به پایین بیهوش شم ٣. خونه پدر بزرگ اونا هم است...
19 مرداد 1391