طاهای باباطاهای بابا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

ورووجک مامانی

روزانه

طاهای بی همتای من عشقم نفسم دوباره اومدم برات بنویسم بنویسم از این که منو شما کلی به هم وابسته شدیم اما نمیدونم چرا چند روزه خیلی به پرو پام میپیچی همش میخای بغلت کنم شاید میخای دندون در بیاری دوباره مامان جون در هر صورت که خیلی بهونه گیر شدی جمعه این هفته مامانم زنگ زد با کلی غر زدن گفت بچرو سوار آژانس کن بیاد اینجا تا یه هوایی به کلت بخوره منم گفتم امکان نداره یه هو میدزدنش خودم میارمش خلاصه بردمت بعد از کلی بوس کردنت گذاشتمت اونجا و با بابایی زدیم تو جاده رفتیم تا چالوس البته ناگفته نماند که بابایی هم دلی از عزا در آورد و با تمام ماشینا کورس بازی کرد رفتیم رسیدیم سر جاده چالوس دیدیم...
5 بهمن 1392

روزانه

اول سلام به همه دوستای گلم مامان اول بزار یه عذر خاهی کنم از دوستای گلم مخصوصا مینا جون و گل پسر نازشون آرمان خان که تو این مدت خیلی به وبلاگمون سر زدن شرمندتونیم که نتونستیم سریع آپ کنیم امیدوارم زمستون خوبیرو پیش رو داشته باشین دوم سلام به گل پسر خودم یکی یه دونه ی خونم از احوالات گل پسری بگم اول هوووووووووووووووووووووورا بکشید چون پسرم راه میره دیگه البته یه چند هفته ای میشه اما هنوزم چهاردستو پارو ترجیح میده وقتی راه میره مثل پیرمردا میشه من که میمیرم از خنده پاهاشو باز باز میزاره و احساس میکنه هر آن که بخوره زمین وقتی هم که نمیخوره خودش خودشو میندازه زمین دوم این که دایره لغاتش خیلی...
12 دی 1392

روزانه

عزیز دل مادر تنظیم کننده فشار خون و ضربان قلبم عمرم جونم سلاااااااااااااااااااام خوب اومدم تا کلی بنویسم برات اول اینکه اون جوشی که تو دهنه شما بود بعد چند روز هی بزرگتر شد دیگه من داشتم سکته میکردم هم به دندون پزشک نشون داده بودم و هم به پسر خاله بابا که فوق تخصص نوزادانه تا اینکه به بابا گفتم فقط باید بریم پیش دکتر خودش تا من خیالم راحت شه اونم نه نگفت با اینکه از سر کار اومده بود مارو برد اونجا ساعت 8 رسیدیم ساعت 10:30 رفتیم تو خانوم دکتر دید و گفت ترکیده الحمدلله البته بگما تا ظهرم بود گفت تاول شیری بوده در اثر مکیدن به وجود میاد خلاصه که خیالم راحت شد دوم اینکه شما تقریبا 11 تا دندون داری اگه من از رو ...
16 آذر 1392

روزانه

سلام عزیز دلم اصلا نمیدونم مامانی  روزام چه جوری شب میشه .............. اصلا نمیدونم چرا دیگه مثل گذشته ها بعضی روزا غمگین نیستم................ اصلا نمیدونم چرا دیگه تا 10 و 11 ظهر نمیخابم.............. چرا شبا وقتی میخابی دلم برات تنگ میشه و میشینم فیلمای شمارو میبینم البته با بابایی.... دوست دارم مامان اندر احوالات شما پریشب ساعت 3 شب بود دیدم یه صداهایی از اتاق آقا طاها میاد گوشامو تیز کردم...... هوووووووووو........ ااااااااااااااااا................دد ...............دد................ بععععععععععععععععععععله آقا طاها بیداره و داره واسه خودش آواز میخونه پا شدم رفتم پیشش دیدم با د...
8 آبان 1392

سرما خوردی

دوباره سلام امروز 9/8/91 شما کلی سرما خوردی صبح گذاشتمت رو کولم و مثل یه مادر زحمت کش بردمت اول مرکز بهداشت که چه اشتباه بزرگی بود بعد از کلی دعوا کردن با مسئول اونجا و کلی حرص خوردن بردمت صارم تا ساعت 11 تو بغلم بودی بماند تازه اومدم بابات میگه چرا بهمن نبردیش اومد و گفت باید ببریمش پیش دکتر خودش و تورو با خودش برد مامان بمیره برات که موش آزمایشگاهی شدی فدات شم در هر صورت الان بهتری ...
4 فروردين 1392

خدارو دوست دارم

سلام طاهای بی همتای مامان خدارو شاکرم از این که به من توانایی خلق کردن بخشید مامانم عاشقم میدونی عاشق ٣ چیز اول خدا . چون ٢ موجود عزیز به من بخشید اول پدرتو و دوم تورو دوست دارم مامانی قشنگم   ...
4 فروردين 1392

آخرین سفر شمال(2 نفره)

سلام شازده کوچولو مامان مامانی و بابایی آخرین سفر 2 نفرشونو  رفتن البته شما تو شیمک مامان بودی کلی خوش گذشت رفتیم نمک ابرود هوا عالی بود و مامانی تو هفته 33 از احوالات مامانی: باید بگم که دلم دیگه داره پاره میشه  شما کلی تکون واسه مامان میخوری میدونی دیگه چیزی نمونده اما نمیدونم چرا این روزای آخر زیاد میزون نیستم دوست ندارم از خودم جدات کنم دوست دارم همیشه تو شیمکم باشی دوست دارم صبحا با حرکتا و تکونای تو بلند شم دوست دارم از احوالات بابا:میدونی از یه طرفم بابایی خیلی بی تاب شده همش نگران مامان من همش میگم اونم مثل من 9 ماه حامله بوده باور کن میدونی حسودی نکن ولی تو دنیا اونو...
4 فروردين 1392

روزانه

سلام پسری قشنگه سلام عسل مامان پسری معذرت که تا الان ننوشتم آخه اینترنتم  خراب شده بود ولش کن بذار برات از خودم و خودت بگم دیروز رفتم سونو ماشالله خیلی بزرگ شده بودی کلی قربون صدقت رفتم بابایی خیلی خوشحال بود  دکتر گفت دیگه ١٠٠% پسره و بابایی ذوق میکرد مامان آزی هم کل لباساتو از مکه آورده اونا خیلی قشنگن دوست داریم زودی بیا راستی یادم رفت بگم شما هنوز تکون نمیخوری یا میخوری اما مامانی نمیفهمه البته چند روزه متوجه یه سری تغیرات شدما اما مطمعن نیستم عسلی میخوام بگم تا الان که به من خیلی خوش گذشته و این دوران داره خیلی زود سپری میشه به شما هم خوش گذشته؟ ...
14 مهر 1391